از بوی خوش عطر زن

2011/03/11


آدم ها بوی خودشان را دارند، زن ها ولی جور دیگری. بوی عطر زن ها در دماغ هوش مردی که کنارشان عاشق است مستی می فزاید. بوی عطر زن ها خوبی آنچنانی دارد، آنچنانی یعنی از میان انبوهی از آدمها می توانی بدون خطا انگشت اشاره را از پی بینی‌ت بگیری و بگذاری کنار عطر خوش محبوب‌ات.

برای من قبل از عاشق شدنم، سهم خوش این عطر بوی چادر مادر بود وقتی که دور از ما بود، یا آن وقتهایی که دلتنگی مهمان ناخواسته می شد، یا وقتی در غربت میان کمد لباس هایم پیراهنی از او را که به پنهانی از چمدان‌ش برداشته بودم بیرون می کشیدم و سر به آن فرو می کردم و قراری از عطرش به دل می نشاندم.

شاید بوی خوش عطر زن سهم همه ی دوست داشتن های مرد عاشق‌ش باشد، شاید دری است به آن وجه فرا انسانی معشوق‌ش اینها را از آنچه دیده ام می گویم، آنچه که همین چند شب پیش دیدم وقتی مادر از تخت خواب‌ش روی زمین افتاد من هراسان از صدای زمین خوردن‌اش خودم را پرت کردم داخل اتاق، مادر می خندید ولی بابا رنگ پریده و ترسیده انگار همه ی دنیا روی سرش خراب شده بود مادر را به آغوش کشیده بود می بوسید، می بوئید…مادر این روزهای بوی تندی می دهد، بویی که گاهی حرارت‌اش می سوزاند، مادر این روزها هر بار با هر دوره تازه شدن شیمی درمانی‌اش بوی تند تری می دهد، آن شب هم اتاق پر بود از آن بوی تند که می سوزاند، حرارت‌ش، تلخی‌ش…هنوز هم که فکرش را می کنم می سوزاند…مادر که خوابید بابا آمد بیرون، اشک هایش دست هایم را خیس کرده بود، بدنم سرد شده بود، بابا عاشق مادر است، می ماند در اتاق، می بویدش، می بوسدش، بابا بوی زن‌ش را دوست دارد، بابا خم به ابروی‌ش نمی آورد…بابا گفت بوی مادر خوب است، بوی مادر همیشه خوب بوده است…من هنوز خراب آن شبم، من خراب این روزهام.

Advertisements

این امید دارد از من سر به بیرون می گذارد

2011/02/13

from my photoblog

حس می کنم زنده‌ام، جوری امید ِمرموز که به آدمی حس شعور می دهد درون‌م می دود…سالی گدشت همه توام با تحقیر، همه توام با نخواستنی هایی که تحمیل شده بود، سالی که گذشت را چیزی در این حس این روزهای دارد انکار می کند.

ترس هست، ترس زیاد هست، سوال هم هست، چه می دانم های فردایی که قرار است بیاید با همه ی پائیدن های عاقلانه اما چیز دیگری هم هست که مدام می پراندم از همه‌ی اینها و فقط حس دوباره ی بودنمان را به رخم می کشاند.

چه می شود کرد جز اینکه دل خوش به این لحظه ها باشم؟ ما فقط می خواهیم در بستر آنجه لایق‌مان است زندگی کنیم، دلمان می خواهد در خنکای صبحگاهی عدم قید و بندها آنجنان که درونمان خود را می شناسیم رفتار کنیم، نفس بکشیم، فقط زندگی کنیم آنگونه که می پنداریم هستیم بدون این همه تظاهر…

زنده‌ام، این امید دارد از من سر به بیرون می گذارد


شادیِ گنجشک‌َکی

2011/02/05


توی پیاده روی باریک یه خیابان شلوغ، کنار ساختمان بیمارستانی که به وقت روشنایی روز اونقدر بیمار توش جمع بشه که بوی مشمئز کننده آدمها رو حس کنی، نفس کم بیاری، دردت رو فراموش کنی بزنی بیرون، وسط اون همه آدم که تو سرما و نم نم برف تند تند دارن جابه جا می شن؛ یه درخت خشکِ بی برگ تکیه داده باشه به پناه سنگ های مرمر کهنه ی دیوار رنگ و رو رفته ی بیمارستان و تو از صدای یه جیک، فقط یه جیک گنجشک‌کی سر بلند کنی بالا ببینی اون همه گنجشک پف کرده کنار هم روی شاخه ها خواب، خواب ِ خواب بی خبر از این همه سر و صدا بعد باورت نشه دوباره نگاه کنی به دور و برت خیره به چشم آدمهای اطرافت که شما هم می بینین؟ این درخت میوه داده، برگ داده اونم این همه!

از کشف‌ت شادی، شادی هم داشت، هنوزم شادم.


از نوشتن

2011/02/04

pen
فکر می کردم که از کجا شروع شد کمتر نوشتن‌م، حالا نه فقط بلاگ نویسی یا گوشه ی دفتری خاطره نویسی همین توئیت کردن ها هم حتی بعد ترسیدم که نکنه از وقتی ازدواج کردم و به طبع‌ش مسئولیت هایی اضافه شد که قبلا نبود؟ خب مطمئن‌م که کاری به مسئولبت های جدید اضافه شده به زندگی‌م نداره که اگر هم هست هم‌کلامی و همراه‌ی دائم مرجان ِ که خیلی از حرفهایی که قبلا به واسطه ی نوشتن می شد بیرون ریخت و مرورش کرد رو حالا به خاطر وجودش مدام و همیشگی میشه بیان کرد.

ولی اتفاقات‌ی که این چند ماه افتاد اونقدر زیاد هست که بشه هر کدوم‌ش رو یا حتی هم‌ش رو با هم بهونه ی ننوشتن‌هام کنم؛ این همه تغییر و جابه جایی توی زندگی و محل سکونت‌م، کنکور و درس خوندن و مدام تغییر رشته و کتاب دادن‌هام، بدتر از همه بیماری هایی که بود و همینی که الان هنوز هم درگیرش هستم که هم روح و هم جسم‌م رو به کار گرفته و از دل مشغولی ها و سر به هوایی های همیشگی‌م هم که نگم بهتره که همیشه بوده و هنوزم هست.

اما می خوام بگم توئیت نکردن، کم‌تر سرک کشیدن به فرفر یه حسن بزرگی داره که باعث شده میل به وبلاگ نویسی دوباره بیاد سر وقتم، همینی که حالا دارم می نویسم که گرچه به تشویق مرجان ِ ولی نیاز شدیدیِ که چند روزی هست دارم سبک و سنگین‌ش می کنم.

برای آدمی که من باشم و یک عمری نوشتم و حرفه ام بوده روزگاری، نوشتن گرچه طعم نوستالژی داره ولی نیازی ِ که فراموش کردن‌ش و پشت پا زدن بهش نابودش نمی کنه که میشه خوره ی پنهانی که بعد نگاه می کنی می بینی اِ یه تیکه هایی ازت نیست، جاشون گذاشتی تو تموم اون لحظه هایی که باید ثبت‌شون می کردی و نکردی، باید با تخیلت بهم می آمیختی‌ش و نکردی گذاشتیش به امون روزمرگی بی اونکه پی معنی دادن بهش بوده باشی، یا اینی که دیروز داشتم بهش فکر می کردم که : » با فاصله که نگاه کنی، می فهمی هزار تکه شدی هر کدوم یه طرف »
….
سعی می کنم دوباره بنویسم، همین فقط سعی می کنم.


مردی که چتر ندارد

2009/11/02

3785993649_5706fa4d76

دیشب دل راه خیال تو را باز بهانه کرد
و قدم در مسیری گذاشت که آسمان ابری اش
دیر زمانی‌ست چشم به راه عبور لرزان گام های مردی اند
که شانه هایش با رعد و برق، بالا و پائین می شود
و اشک هایش نمک ِ شیرینی دانه های باران اند؛
ابرهایِ در هم تنیده جاده را خیس کردند
آنها به خوبی می دانستند، آن مرد ِ آشنا با ابرهایِ دلتنگ
هیچ گاه چتری با خود به همراه ندارد.


دکمه ی شاتر را می فشارم: چلپ!

2009/10/31

blog183_poverty01boyinfrontofpizzahut

حالا که فصل باران و سرماست، کشاورزان دعاهاشان مستجاب شده است و بی پایان برای چند ماه فصل باران های موسمی همه جا را سر سبز می کند و آنهایی هم که حالشان چسبیده به حال هوا بهتر می شوند و هی همه جا دنبال کسی می گردند تا در ساحل ماسه ای این هوای دو نفره پیاده روی کنند، در گوشه ی خیابان روی این سنگ فرش های یخ کرده و خیس که رطوبت از سبزه های بیرون زده ی شیار سنگ ها و خزه های نو رس روی دیوار ها خود نمایی می کند، درست پشت چراغ قرمز یک چهار راه شلوغ که تا پاسی از شب بوق از بوق‌ش نمی افتد این پسرک شلوارک پوش نیم بند پیراهن به تن همچین خواب را به کام این بعد ازظهر آفتاب ندیده کشیده است که بعد از خاموش کردن موتورسیکلت‌‌م و از سر در آورن کلاه و بیرون کشیدن دوربین از کیف‌ش هنوز از خواب بر نخواسته و نگرانم می کند که نکند روح از تن‌ش دویده دنبال یکی از این ماشین های آنچنانی در ازای یک سکه ی چند روپیه ای و همانجا لای چرخ های روغن زده ی مشکی درخشان گیر کرده و تا آمده ناله سر کند چند تکه شده! رعد برق همین خیال ها در کاسه ی پر از ابر مغزم کافی بود تا فکر گرفتن یک عکس بی نظیر از قاب سنگی-انسانی که می شد نام «خواب در یک بعد ازظهر بارانی از نوعی دیگر» را رویش نهاد از سر بپرانم و موتور را به گوشه بکشانم به هوای اینکه نکند روح پسرک واقعا زده است به چاک!

خیلی هم عجیب نیست، خودم که یک بار در یکی از شهر های کوچک به چشم دیده ام، اما در خبرها زیاد خوانده ام که به گزارش ایندین تایمز سرما، باران و سیل ِ ممتد روزهای اخیر جان ده ها تن از زاغه نشینان فلان شهر را گرفت.

نزدیک می شوم، دست‌م را تا کنار پایش می برم تا پسرک را تکانی بدهم که تکه پاره های زخم های کهنه و جدید مانع از این لمس انسان دوستانه ام می شود. شلوارک‌ش هم که کثیف تر از آن است که بشود دست رویش گذاشت به ناچار چشم می بندم و سر ِ شانه هایش را تکان می دهم، سرمایی که به انگشت سبابه ام بابت لمس پوست‌ش از روی پارگی پیراهن منتقل می شود تفاوت زیادی ندارد با دیگر انگشتانی که از روی پیراهن بدن‌ش را لمس می کند.

نیم خیز می شود و تمام تصورات‌م را دود می کند می فرستد هوا، نفسی تازه می کنم. زبان‌ش را هم نمی فهمم اما از اینکه زنده است خوشحال می شوم باز یاد عکس‌م می افتم که قرار بود قابی سنگی-انسانی را ثبت کند. دوربین را دوباره از کیف بیرون می کشم، تنظیم می شود و قاب مناسب هم انتخاب. اما همین که می آیم نقطه ی فکوس را روی صورت‌ش متمرکز کنم و دکمه ی شاتر را چلپی بفشارم تا شاهکارم ثبت شود نگاه خیره اش خشک‌م می کند. انگشت اشاره ی دست راستم رو دکمه شاتر می لرزد و هی صدای بیپ بیپ نقطه ی فکوس تکرار می شود تا اینکه سرما را حس کنم، اینکه می لرزم، دوربین را از جلوی صورتم پس می کشم. دست در جیب می کنم و اسکناس پنجاه روپیه ای در می آورم، دستانش را می گیرم و سعی می کنم کسی نبیند که چطور دارم اسکناس را بین انگشت های کوچک‌ش کف دست سیاه و کثیفش مچاله شده پنهان می کنم.

به گوشه ی دیوار نمور تکیه می دهم، باران شروع به باریدن می کند. می اندیشم که فقر ِ تو خالق یک عکس شاهکار می شد یا دوربین گران قیمت ِ من؟ زندگی سخت و نکبت بار تو در این سرمای بدون لباس باعث تشویق و تحسین بازدید کننده های فوتوبلاگ‌م پس از دیدن عکس می شد یا هنر عکاسی من؟ این فقر توست که نام مرا در زمره ی یک عکاس موفق ثبت می کند یا جزئی بینی من در شناخت یک زاویه ی مناسب؟ اگر هنر من است، پس سهم تو چیست؟ اگر فقر تو دلیل‌ش است پس من کجای این دنیای هنرمندانه ایستاده ام؟
بر می گردم به صورت‌ت دوباره نگاه کنم، که رفته ای. سر می گردانم رو به آسمان، باران بند آمده است و ابرها دارند تند تند از روی این خاک رد می شوند که بروند روی خاک دیگری ببارند، که شاید دل کشاورزی را شاد کنند، که حال کسی را خوش کنند، که لحظه ای عاشقانه برای دو تا آدم دست در دست هم رقم بزنند.

سر لنز را از این سطح سنگی-انسانی بر می گیرم رو به آسمان پر از ابر و دکمه ی شاتر را می فشارم: چلپ!

*عکس از گوگل


جا ندارد حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود

2009/09/29

85_585_403_09-6-15-1848526
تولد میر حسین است و جای تبریک دارد. این که چرا تولد کسی را تبریک می گوییم آنقدر واضح است که نیازی به توضیح ندارد، که از سر آن است که دوستش داریم و برای این دوست داشتن هم می شود دلایلی عقلانی آورد و هم عاطفی.

اما فقط یک تذکر کوچک به خودم می دهم که بهترین زمان برای این یادآوری مکرر، همین روز تولد است و آن اینکه : «جا ندارد حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود«. از بیانیه جدید میر حسین موسوی

اینکه فراموش نکنیم جنبش سبز پشت سر هیچ رهبری حرکت نمی کند، که اصلا بهتر که این جنبش یک رهبر ندارد. تمام توان پر قدرت این روزها مدیون حضور آگاهانه ی مردم است و صد البته که این جنبش در درون خود رهبرانی دارد که هر کدام باری از آن را به دوش دارند.

از من و شما با شعار » هر شهروند یک رسانه» که رهبری می کنیم این روزها را تا خاتمی ها، موسوی ها، کروبی ها،آیت الله ها، شهیدان سبز، اسیران سبز، معترفان تلویزیونی و دادگاهی سبز، بازیگران، اهالی موسیقی ،مستند سازان با نام وبی نام ،ایرانیان خارج از کشور و … که اگر بخواهی بشماری باید باور کنی که تک تک این آدمها رهبران این جنبش اند و چه زیباست که این حرکت رو به جلو به » کیش شخصیت آلوده نشود «.

سبز زندگی کنیم، سبز مبارزه کنیم و سبز دوست بداریم. در خاطرم که مرور می کنم چیزهایی پیدا می کنم که آرامش گر این روزهاست، حرف هایی که میر حسین از زبان ما گفت و ما با یک رای خویش آن را فریاد کردیم. پر رنگ ترین آن را از شب مناظره به خاطر می آورم تا با مرورش فراموش نکنم که ریشه های این جنبش سر در کدامین خواستگاه داشته و دارد:

« این یکی از مشکلات همه ماست که در مقابل یک پدیده واقعا شگفت آوری قرار داریم که می تواند به دوربین نگاه کند، به چشم های شما مردم نگاه کند و به سفید بگوید سیاه و اصلا تعجب هم نکند و خیلی با قدرت هم این قضیه را بگوید. هزار را بگوید دوهزار. دو ضرب در دو را بگوید اصلا چهار نمی شود، می شود ده!

آنقدر با اطمینان خاطر این حرف ها را بگوید که جامعه را تحت تاثیر قرار دهد. دلیلی که این حرفها را می گویم واقعا به دلیل احساس خطری هست که برای جامعه می کنم. هیچ چیز بدتر از این نیست که یک حکومت به مردم دروغ بگوید و ما متاسفانه با این پدیده روبرو هستیم.«

پ .ن : همانطور که آقای موسوی اعلام کرده اند تولد ایشان روز آشنایی شان با مردم است، این پست به بهانه ی این تولد و اشاره به شاه بیت بیانیه ی اخیرشان نگاشته و تبریک گفته شد.


سخنرانی برای صندلی های خالی

2009/09/24

sh3

» یادمه یه روز در مجلس شورا گفتم: در این مملکت همه ی مواهب، شرایط و امکانات برای ترقی و تعالی داریم اما فقط آدمش رو نداریم!

حالا با مشاهده و ملاحظه ی حرکت های راد مردانی که در گوشه و کنار مملکت بدون اتکاء به حمایت دولت مرکز با اجنوی مبارزه می کنند، حقیقتا خجل می شم… با خودم می گم: در این آب و خاک آدمشم داریم، قدر و منزلتش رو نمی دونیم! «

دیالوگی از زبان علی نصیریان در نقش مستوفی الممالک در فیلم شاه خاموش

صندلی های خالی امروز سازمان ملل، ایرانیان سبز پوش بیرون از سالن، مقایسه ی احمدی نژاد و قذافی و بازی این کلاف سر در گرمی که خواب را از چشمان حریص آقایان بربوده  است و سر ناپیدایش افتاده است دست همین آدمهایی که تا دیروز نادیده گرفته می شدند و دارند تابش می دهند، می چرخانندش، می پیچانندش و دست آخر حلقه اش می کنند دور گردن هایی که گیرم خیلی هم کلفت شده باشد.

قدر و منزلت این آدمها را اگر تا به امروز نداشتند ولی ما خود می دانیم و قدر می دانیم آنچه را که این آدمهای ناشناس دارند می کنند و به خاطر می سپاریم که همین آدمهای معمولی کاری کارستان کردند تا بعد ها که راویان خواستند تاریخ بنویسند، مثل دیروزمان همه ی این راد مردی ها را به پای یک نفر خلاصه نکنند!


برای روزی که مرور خواهم کرد

2009/09/13

1245174989

می خواست بنویسم، پاک کردم. خواستم برایشان بگویم، سانسور کردم. خواستم به چشمانشان نگاه کنم، نگاهم را دزدیدم. خواستم بخندم، پلک های سنگینم نگذاشت لبخند روی صورتم بنشیند.

خواستم بگویم در دلم چه خبر است، فکرم دارد پی کدام ترانه را می گیرد، روحم در به در کدام کوی است؛ کلمه ها را کم آوردم. این کلمه ها همیشه وقتی نیازشان داری تا بندازی اش سر زبانت و روحت را سبک و سنگین کنی کم لطفی می کنند، نه می روند گورشان را یک جاهایی گم می کنند که هر چه همه دنبالشان تمام سوراخ و سمبه ها را بگردی نمی توانی پیدایشان کنی. اصلا کلمه ها نامردند وقتی می خواهند تو را واگویه کنند.

هفته ی آخر همه اش دردناک است، مخصوصا خوشی ها و خنده ها و محبت هایی که از همه سو دورت را می گیرند. همه اش می شود درد وقتی نگاه می کنی که باید محروم باشی، محروم از هر چه دوست داری. هر چه یعنی تمام چیزهایی که دوست داری، یعنی تمام ِ تمام.

بعد همه ی این هفته دنبال یک جا می گشتم که سرخی چشمهایم را کسی نبیند، ببینند که چه شود؟ این دردها دارد روحم را فراخ می می کند و کدام درد است که اشک نیاورد؟ اشک دارد، بسته شدن راه گلو دارد، سنگینی قلب دارد، نگاه ِ خسته دارد.

اما امروز که روز آخر است، تو چشمان سرخم را دیدی و من نمی خواستم. سر سفره ی افطار هم سرخیِ فلق را همه دیدند هم رعد و برق اش را و هم باران اش را. شریک ام شدند، بعد هم لابد دلنگرانم می شوند. اما روح من دشت شده است همان دشت بزرگی که انتهایش دیده نمی شود و من این دشت را دوست دارم. همان جای بازی های کودکانه ام است،همان جای شیطنت هایم است، همان جای دویدن های بی پایانم است، همان جاست که وقتی خسته هم شوم تنها و دور از هر چه نخواهم شان پهن می شوم روی علف های سبزِ روشنِ نو رس که خنک است، که تن گرم ام را سرد می کند، آرام ام می کند.

بس است دیگر! نمی خواستم همین ها را هم بنویسم، خودش سرازیر شد. حتی دنبال هیچ کدام یک از آن کلمه های لعنتی هم نگشتم، فقط سر انگشتانم را راحت روی کیبورد رها کردم و سپردمش دست حسم تا فردا روزی که خواستم به گذشته نگاه کنم و از روزهایی یاد کنم که داشت، این دشت سبز و فراخ می شد به خاطر بیاورم که درد هم داشت. درد هایی که وقتی این تراکتور سنگین داشت همین زمین را شخم می زد از دهانش شنیده می شد…

صدای پدربزرگ فقید در گوشهایم می پیچد با همان ابهت و لرزش دوست داشتنی اش که می گفت:
در کف شير نر خونخواره اي  / غير تسليم و رضا کو چاره اي ؟


من تازه دارم هفت ساله می شوم

2009/09/05

kp3scfo64r1qzr6ooo1_500

حوالی طلوع خورشید ِ بیست وشش سال پیش وقتی با جیغ و داد در یکی از بیمارستان های شهر اصفهان چشم به دنیا گشودم تا امروز که گذران روزها و سالها، حوادث و تجربیات پر تلاطمی را بر قامت اندیشه ی یک موجودی به نام انسان رنگ زده است می شود گفت عمری گذشته است و دارم به میانه های آن نزدیک می شوم.

اما بهتر از هر کسی می دانم حالا که در آستانه ی شروع بیست و هفتمین پانزدهم شهریور زندگی ام هستم و دیگران این بیست وشش ِ تمام شده را نگاه می کنند و تبریک و شادباش شروع نو شدنش را می گویند، من تازه دارم هفت ساله می شوم و مثل همان روزها که ترس هفت سالگی و مهر ماه با هم در می آمیخت تا وارد مدرسه شوم و بیاموزم الفبای نوشتن را، دوباره ترس برم داشته است.

ترس مواجه با ندانسته ها، ترس رفتن در دل جماعتی ناشناخته، محیطی رسمی، دور از خانواده، ترسی توام با هیجان یادگرفتن، همراه با شادی رشد کردن با نشاطی برای فهمیدن.

هفت ساله دارم می شوم در حالی که بیست سال از زیستن ام را در چهارچوب آنچه برایم نوشته بودند زندگی کردم، نه! زندگی هم نکردم حتی! فقط آن را گذراندم و در سناریویی که برایم نوشته بودند بازی کردم.

اما خوب یادم هست همان سال ها که این نظم موجود را شکاکی کردم، زیر سوال بردم و به فتوای خودم راه به جایی بردم در واقع اولین تابو را شکستم.همان روز متولد شدم، قاعده ی بازی را که بهم زدم، نقش خودم را بازی کردم و برای خودم سناریویی نوشتم که تا همین روزها دارم مدام ویرایشش می کنم، درست همان روزها بود که به دنیا آمدم .

و من اکنون در آستانه ی هفت سالگی دارم دوباره آماده می شوم مهرماه بیاید، بروم مدرسه. از کوله پشتی ام کتاب ها و دفترهایم را روی میز پهن کنم و با مدادی که سرش را خوب صیقل داده ام از روی کتابی که خودم آن را نوشته ام مشق کنم، بخوانم، بدانم و فارغ التحصیل مکتبی باشم که تابوهایش همه شکسته شده است.

هفت سالگی پر از ترس و نشاطم مبارک! من هنوز کودکی هستم  که در ابتدای راه ایستاده ….