
آدم ها بوی خودشان را دارند، زن ها ولی جور دیگری. بوی عطر زن ها در دماغ هوش مردی که کنارشان عاشق است مستی می فزاید. بوی عطر زن ها خوبی آنچنانی دارد، آنچنانی یعنی از میان انبوهی از آدمها می توانی بدون خطا انگشت اشاره را از پی بینیت بگیری و بگذاری کنار عطر خوش محبوبات.
برای من قبل از عاشق شدنم، سهم خوش این عطر بوی چادر مادر بود وقتی که دور از ما بود، یا آن وقتهایی که دلتنگی مهمان ناخواسته می شد، یا وقتی در غربت میان کمد لباس هایم پیراهنی از او را که به پنهانی از چمدانش برداشته بودم بیرون می کشیدم و سر به آن فرو می کردم و قراری از عطرش به دل می نشاندم.
شاید بوی خوش عطر زن سهم همه ی دوست داشتن های مرد عاشقش باشد، شاید دری است به آن وجه فرا انسانی معشوقش اینها را از آنچه دیده ام می گویم، آنچه که همین چند شب پیش دیدم وقتی مادر از تخت خوابش روی زمین افتاد من هراسان از صدای زمین خوردناش خودم را پرت کردم داخل اتاق، مادر می خندید ولی بابا رنگ پریده و ترسیده انگار همه ی دنیا روی سرش خراب شده بود مادر را به آغوش کشیده بود می بوسید، می بوئید…مادر این روزهای بوی تندی می دهد، بویی که گاهی حرارتاش می سوزاند، مادر این روزها هر بار با هر دوره تازه شدن شیمی درمانیاش بوی تند تری می دهد، آن شب هم اتاق پر بود از آن بوی تند که می سوزاند، حرارتش، تلخیش…هنوز هم که فکرش را می کنم می سوزاند…مادر که خوابید بابا آمد بیرون، اشک هایش دست هایم را خیس کرده بود، بدنم سرد شده بود، بابا عاشق مادر است، می ماند در اتاق، می بویدش، می بوسدش، بابا بوی زنش را دوست دارد، بابا خم به ابرویش نمی آورد…بابا گفت بوی مادر خوب است، بوی مادر همیشه خوب بوده است…من هنوز خراب آن شبم، من خراب این روزهام.
