
حس می کنم زندهام، جوری امید ِمرموز که به آدمی حس شعور می دهد درونم می دود…سالی گدشت همه توام با تحقیر، همه توام با نخواستنی هایی که تحمیل شده بود، سالی که گذشت را چیزی در این حس این روزهای دارد انکار می کند.
ترس هست، ترس زیاد هست، سوال هم هست، چه می دانم های فردایی که قرار است بیاید با همه ی پائیدن های عاقلانه اما چیز دیگری هم هست که مدام می پراندم از همهی اینها و فقط حس دوباره ی بودنمان را به رخم می کشاند.
چه می شود کرد جز اینکه دل خوش به این لحظه ها باشم؟ ما فقط می خواهیم در بستر آنجه لایقمان است زندگی کنیم، دلمان می خواهد در خنکای صبحگاهی عدم قید و بندها آنجنان که درونمان خود را می شناسیم رفتار کنیم، نفس بکشیم، فقط زندگی کنیم آنگونه که می پنداریم هستیم بدون این همه تظاهر…
زندهام، این امید دارد از من سر به بیرون می گذارد
