شادیِ گنجشک‌َکی

2011/02/05


توی پیاده روی باریک یه خیابان شلوغ، کنار ساختمان بیمارستانی که به وقت روشنایی روز اونقدر بیمار توش جمع بشه که بوی مشمئز کننده آدمها رو حس کنی، نفس کم بیاری، دردت رو فراموش کنی بزنی بیرون، وسط اون همه آدم که تو سرما و نم نم برف تند تند دارن جابه جا می شن؛ یه درخت خشکِ بی برگ تکیه داده باشه به پناه سنگ های مرمر کهنه ی دیوار رنگ و رو رفته ی بیمارستان و تو از صدای یه جیک، فقط یه جیک گنجشک‌کی سر بلند کنی بالا ببینی اون همه گنجشک پف کرده کنار هم روی شاخه ها خواب، خواب ِ خواب بی خبر از این همه سر و صدا بعد باورت نشه دوباره نگاه کنی به دور و برت خیره به چشم آدمهای اطرافت که شما هم می بینین؟ این درخت میوه داده، برگ داده اونم این همه!

از کشف‌ت شادی، شادی هم داشت، هنوزم شادم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.