
فکر می کردم که از کجا شروع شد کمتر نوشتنم، حالا نه فقط بلاگ نویسی یا گوشه ی دفتری خاطره نویسی همین توئیت کردن ها هم حتی بعد ترسیدم که نکنه از وقتی ازدواج کردم و به طبعش مسئولیت هایی اضافه شد که قبلا نبود؟ خب مطمئنم که کاری به مسئولبت های جدید اضافه شده به زندگیم نداره که اگر هم هست همکلامی و همراهی دائم مرجان ِ که خیلی از حرفهایی که قبلا به واسطه ی نوشتن می شد بیرون ریخت و مرورش کرد رو حالا به خاطر وجودش مدام و همیشگی میشه بیان کرد.
ولی اتفاقاتی که این چند ماه افتاد اونقدر زیاد هست که بشه هر کدومش رو یا حتی همش رو با هم بهونه ی ننوشتنهام کنم؛ این همه تغییر و جابه جایی توی زندگی و محل سکونتم، کنکور و درس خوندن و مدام تغییر رشته و کتاب دادنهام، بدتر از همه بیماری هایی که بود و همینی که الان هنوز هم درگیرش هستم که هم روح و هم جسمم رو به کار گرفته و از دل مشغولی ها و سر به هوایی های همیشگیم هم که نگم بهتره که همیشه بوده و هنوزم هست.
اما می خوام بگم توئیت نکردن، کمتر سرک کشیدن به فرفر یه حسن بزرگی داره که باعث شده میل به وبلاگ نویسی دوباره بیاد سر وقتم، همینی که حالا دارم می نویسم که گرچه به تشویق مرجان ِ ولی نیاز شدیدیِ که چند روزی هست دارم سبک و سنگینش می کنم.
برای آدمی که من باشم و یک عمری نوشتم و حرفه ام بوده روزگاری، نوشتن گرچه طعم نوستالژی داره ولی نیازی ِ که فراموش کردنش و پشت پا زدن بهش نابودش نمی کنه که میشه خوره ی پنهانی که بعد نگاه می کنی می بینی اِ یه تیکه هایی ازت نیست، جاشون گذاشتی تو تموم اون لحظه هایی که باید ثبتشون می کردی و نکردی، باید با تخیلت بهم می آمیختیش و نکردی گذاشتیش به امون روزمرگی بی اونکه پی معنی دادن بهش بوده باشی، یا اینی که دیروز داشتم بهش فکر می کردم که : » با فاصله که نگاه کنی، می فهمی هزار تکه شدی هر کدوم یه طرف «
….
سعی می کنم دوباره بنویسم، همین فقط سعی می کنم.
