
دیشب دل راه خیال تو را باز بهانه کرد
و قدم در مسیری گذاشت که آسمان ابری اش
دیر زمانیست چشم به راه عبور لرزان گام های مردی اند
که شانه هایش با رعد و برق، بالا و پائین می شود
و اشک هایش نمک ِ شیرینی دانه های باران اند؛
ابرهایِ در هم تنیده جاده را خیس کردند
آنها به خوبی می دانستند، آن مرد ِ آشنا با ابرهایِ دلتنگ
هیچ گاه چتری با خود به همراه ندارد.
