مردی که چتر ندارد

2009/11/02

3785993649_5706fa4d76

دیشب دل راه خیال تو را باز بهانه کرد
و قدم در مسیری گذاشت که آسمان ابری اش
دیر زمانی‌ست چشم به راه عبور لرزان گام های مردی اند
که شانه هایش با رعد و برق، بالا و پائین می شود
و اشک هایش نمک ِ شیرینی دانه های باران اند؛
ابرهایِ در هم تنیده جاده را خیس کردند
آنها به خوبی می دانستند، آن مرد ِ آشنا با ابرهایِ دلتنگ
هیچ گاه چتری با خود به همراه ندارد.


دکمه ی شاتر را می فشارم: چلپ!

2009/10/31

blog183_poverty01boyinfrontofpizzahut

حالا که فصل باران و سرماست، کشاورزان دعاهاشان مستجاب شده است و بی پایان برای چند ماه فصل باران های موسمی همه جا را سر سبز می کند و آنهایی هم که حالشان چسبیده به حال هوا بهتر می شوند و هی همه جا دنبال کسی می گردند تا در ساحل ماسه ای این هوای دو نفره پیاده روی کنند، در گوشه ی خیابان روی این سنگ فرش های یخ کرده و خیس که رطوبت از سبزه های بیرون زده ی شیار سنگ ها و خزه های نو رس روی دیوار ها خود نمایی می کند، درست پشت چراغ قرمز یک چهار راه شلوغ که تا پاسی از شب بوق از بوق‌ش نمی افتد این پسرک شلوارک پوش نیم بند پیراهن به تن همچین خواب را به کام این بعد ازظهر آفتاب ندیده کشیده است که بعد از خاموش کردن موتورسیکلت‌‌م و از سر در آورن کلاه و بیرون کشیدن دوربین از کیف‌ش هنوز از خواب بر نخواسته و نگرانم می کند که نکند روح از تن‌ش دویده دنبال یکی از این ماشین های آنچنانی در ازای یک سکه ی چند روپیه ای و همانجا لای چرخ های روغن زده ی مشکی درخشان گیر کرده و تا آمده ناله سر کند چند تکه شده! رعد برق همین خیال ها در کاسه ی پر از ابر مغزم کافی بود تا فکر گرفتن یک عکس بی نظیر از قاب سنگی-انسانی که می شد نام “خواب در یک بعد ازظهر بارانی از نوعی دیگر” را رویش نهاد از سر بپرانم و موتور را به گوشه بکشانم به هوای اینکه نکند روح پسرک واقعا زده است به چاک!

خیلی هم عجیب نیست، خودم که یک بار در یکی از شهر های کوچک به چشم دیده ام، اما در خبرها زیاد خوانده ام که به گزارش ایندین تایمز سرما، باران و سیل ِ ممتد روزهای اخیر جان ده ها تن از زاغه نشینان فلان شهر را گرفت.

نزدیک می شوم، دست‌م را تا کنار پایش می برم تا پسرک را تکانی بدهم که تکه پاره های زخم های کهنه و جدید مانع از این لمس انسان دوستانه ام می شود. شلوارک‌ش هم که کثیف تر از آن است که بشود دست رویش گذاشت به ناچار چشم می بندم و سر ِ شانه هایش را تکان می دهم، سرمایی که به انگشت سبابه ام بابت لمس پوست‌ش از روی پارگی پیراهن منتقل می شود تفاوت زیادی ندارد با دیگر انگشتانی که از روی پیراهن بدن‌ش را لمس می کند.

نیم خیز می شود و تمام تصورات‌م را دود می کند می فرستد هوا، نفسی تازه می کنم. زبان‌ش را هم نمی فهمم اما از اینکه زنده است خوشحال می شوم باز یاد عکس‌م می افتم که قرار بود قابی سنگی-انسانی را ثبت کند. دوربین را دوباره از کیف بیرون می کشم، تنظیم می شود و قاب مناسب هم انتخاب. اما همین که می آیم نقطه ی فکوس را روی صورت‌ش متمرکز کنم و دکمه ی شاتر را چلپی بفشارم تا شاهکارم ثبت شود نگاه خیره اش خشک‌م می کند. انگشت اشاره ی دست راستم رو دکمه شاتر می لرزد و هی صدای بیپ بیپ نقطه ی فکوس تکرار می شود تا اینکه سرما را حس کنم، اینکه می لرزم، دوربین را از جلوی صورتم پس می کشم. دست در جیب می کنم و اسکناس پنجاه روپیه ای در می آورم، دستانش را می گیرم و سعی می کنم کسی نبیند که چطور دارم اسکناس را بین انگشت های کوچک‌ش کف دست سیاه و کثیفش مچاله شده پنهان می کنم.

به گوشه ی دیوار نمور تکیه می دهم، باران شروع به باریدن می کند. می اندیشم که فقر ِ تو خالق یک عکس شاهکار می شد یا دوربین گران قیمت ِ من؟ زندگی سخت و نکبت بار تو در این سرمای بدون لباس باعث تشویق و تحسین بازدید کننده های فوتوبلاگ‌م پس از دیدن عکس می شد یا هنر عکاسی من؟ این فقر توست که نام مرا در زمره ی یک عکاس موفق ثبت می کند یا جزئی بینی من در شناخت یک زاویه ی مناسب؟ اگر هنر من است، پس سهم تو چیست؟ اگر فقر تو دلیل‌ش است پس من کجای این دنیای هنرمندانه ایستاده ام؟
بر می گردم به صورت‌ت دوباره نگاه کنم، که رفته ای. سر می گردانم رو به آسمان، باران بند آمده است و ابرها دارند تند تند از روی این خاک رد می شوند که بروند روی خاک دیگری ببارند، که شاید دل کشاورزی را شاد کنند، که حال کسی را خوش کنند، که لحظه ای عاشقانه برای دو تا آدم دست در دست هم رقم بزنند.

سر لنز را از این سطح سنگی-انسانی بر می گیرم رو به آسمان پر از ابر و دکمه ی شاتر را می فشارم: چلپ!

*عکس از گوگل


جا ندارد حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود

2009/09/29

85_585_403_09-6-15-1848526
تولد میر حسین است و جای تبریک دارد. این که چرا تولد کسی را تبریک می گوییم آنقدر واضح است که نیازی به توضیح ندارد، که از سر آن است که دوستش داریم و برای این دوست داشتن هم می شود دلایلی عقلانی آورد و هم عاطفی.

اما فقط یک تذکر کوچک به خودم می دهم که بهترین زمان برای این یادآوری مکرر، همین روز تولد است و آن اینکه : “جا ندارد حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود“. از بیانیه جدید میر حسین موسوی

اینکه فراموش نکنیم جنبش سبز پشت سر هیچ رهبری حرکت نمی کند، که اصلا بهتر که این جنبش یک رهبر ندارد. تمام توان پر قدرت این روزها مدیون حضور آگاهانه ی مردم است و صد البته که این جنبش در درون خود رهبرانی دارد که هر کدام باری از آن را به دوش دارند.

از من و شما با شعار ” هر شهروند یک رسانه” که رهبری می کنیم این روزها را تا خاتمی ها، موسوی ها، کروبی ها،آیت الله ها، شهیدان سبز، اسیران سبز، معترفان تلویزیونی و دادگاهی سبز، بازیگران، اهالی موسیقی ،مستند سازان با نام وبی نام ،ایرانیان خارج از کشور و … که اگر بخواهی بشماری باید باور کنی که تک تک این آدمها رهبران این جنبش اند و چه زیباست که این حرکت رو به جلو به ” کیش شخصیت آلوده نشود “.

سبز زندگی کنیم، سبز مبارزه کنیم و سبز دوست بداریم. در خاطرم که مرور می کنم چیزهایی پیدا می کنم که آرامش گر این روزهاست، حرف هایی که میر حسین از زبان ما گفت و ما با یک رای خویش آن را فریاد کردیم. پر رنگ ترین آن را از شب مناظره به خاطر می آورم تا با مرورش فراموش نکنم که ریشه های این جنبش سر در کدامین خواستگاه داشته و دارد:

این یکی از مشکلات همه ماست که در مقابل یک پدیده واقعا شگفت آوری قرار داریم که می تواند به دوربین نگاه کند، به چشم های شما مردم نگاه کند و به سفید بگوید سیاه و اصلا تعجب هم نکند و خیلی با قدرت هم این قضیه را بگوید. هزار را بگوید دوهزار. دو ضرب در دو را بگوید اصلا چهار نمی شود، می شود ده!

آنقدر با اطمینان خاطر این حرف ها را بگوید که جامعه را تحت تاثیر قرار دهد. دلیلی که این حرفها را می گویم واقعا به دلیل احساس خطری هست که برای جامعه می کنم. هیچ چیز بدتر از این نیست که یک حکومت به مردم دروغ بگوید و ما متاسفانه با این پدیده روبرو هستیم.

پ .ن : همانطور که آقای موسوی اعلام کرده اند تولد ایشان روز آشنایی شان با مردم است، این پست به بهانه ی این تولد و اشاره به شاه بیت بیانیه ی اخیرشان نگاشته و تبریک گفته شد.


سخنرانی برای صندلی های خالی

2009/09/24

sh3

” یادمه یه روز در مجلس شورا گفتم: در این مملکت همه ی مواهب، شرایط و امکانات برای ترقی و تعالی داریم اما فقط آدمش رو نداریم!

حالا با مشاهده و ملاحظه ی حرکت های راد مردانی که در گوشه و کنار مملکت بدون اتکاء به حمایت دولت مرکز با اجنوی مبارزه می کنند، حقیقتا خجل می شم… با خودم می گم: در این آب و خاک آدمشم داریم، قدر و منزلتش رو نمی دونیم! “

دیالوگی از زبان علی نصیریان در نقش مستوفی الممالک در فیلم شاه خاموش

صندلی های خالی امروز سازمان ملل، ایرانیان سبز پوش بیرون از سالن، مقایسه ی احمدی نژاد و قذافی و بازی این کلاف سر در گرمی که خواب را از چشمان حریص آقایان بربوده  است و سر ناپیدایش افتاده است دست همین آدمهایی که تا دیروز نادیده گرفته می شدند و دارند تابش می دهند، می چرخانندش، می پیچانندش و دست آخر حلقه اش می کنند دور گردن هایی که گیرم خیلی هم کلفت شده باشد.

قدر و منزلت این آدمها را اگر تا به امروز نداشتند ولی ما خود می دانیم و قدر می دانیم آنچه را که این آدمهای ناشناس دارند می کنند و به خاطر می سپاریم که همین آدمهای معمولی کاری کارستان کردند تا بعد ها که راویان خواستند تاریخ بنویسند، مثل دیروزمان همه ی این راد مردی ها را به پای یک نفر خلاصه نکنند!


برای روزی که مرور خواهم کرد

2009/09/13

1245174989

می خواست بنویسم، پاک کردم. خواستم برایشان بگویم، سانسور کردم. خواستم به چشمانشان نگاه کنم، نگاهم را دزدیدم. خواستم بخندم، پلک های سنگینم نگذاشت لبخند روی صورتم بنشیند.

خواستم بگویم در دلم چه خبر است، فکرم دارد پی کدام ترانه را می گیرد، روحم در به در کدام کوی است؛ کلمه ها را کم آوردم. این کلمه ها همیشه وقتی نیازشان داری تا بندازی اش سر زبانت و روحت را سبک و سنگین کنی کم لطفی می کنند، نه می روند گورشان را یک جاهایی گم می کنند که هر چه همه دنبالشان تمام سوراخ و سمبه ها را بگردی نمی توانی پیدایشان کنی. اصلا کلمه ها نامردند وقتی می خواهند تو را واگویه کنند.

هفته ی آخر همه اش دردناک است، مخصوصا خوشی ها و خنده ها و محبت هایی که از همه سو دورت را می گیرند. همه اش می شود درد وقتی نگاه می کنی که باید محروم باشی، محروم از هر چه دوست داری. هر چه یعنی تمام چیزهایی که دوست داری، یعنی تمام ِ تمام.

بعد همه ی این هفته دنبال یک جا می گشتم که سرخی چشمهایم را کسی نبیند، ببینند که چه شود؟ این دردها دارد روحم را فراخ می می کند و کدام درد است که اشک نیاورد؟ اشک دارد، بسته شدن راه گلو دارد، سنگینی قلب دارد، نگاه ِ خسته دارد.

اما امروز که روز آخر است، تو چشمان سرخم را دیدی و من نمی خواستم. سر سفره ی افطار هم سرخیِ فلق را همه دیدند هم رعد و برق اش را و هم باران اش را. شریک ام شدند، بعد هم لابد دلنگرانم می شوند. اما روح من دشت شده است همان دشت بزرگی که انتهایش دیده نمی شود و من این دشت را دوست دارم. همان جای بازی های کودکانه ام است،همان جای شیطنت هایم است، همان جای دویدن های بی پایانم است، همان جاست که وقتی خسته هم شوم تنها و دور از هر چه نخواهم شان پهن می شوم روی علف های سبزِ روشنِ نو رس که خنک است، که تن گرم ام را سرد می کند، آرام ام می کند.

بس است دیگر! نمی خواستم همین ها را هم بنویسم، خودش سرازیر شد. حتی دنبال هیچ کدام یک از آن کلمه های لعنتی هم نگشتم، فقط سر انگشتانم را راحت روی کیبورد رها کردم و سپردمش دست حسم تا فردا روزی که خواستم به گذشته نگاه کنم و از روزهایی یاد کنم که داشت، این دشت سبز و فراخ می شد به خاطر بیاورم که درد هم داشت. درد هایی که وقتی این تراکتور سنگین داشت همین زمین را شخم می زد از دهانش شنیده می شد…

صدای پدربزرگ فقید در گوشهایم می پیچد با همان ابهت و لرزش دوست داشتنی اش که می گفت:
در کف شير نر خونخواره اي  / غير تسليم و رضا کو چاره اي ؟


من تازه دارم هفت ساله می شوم

2009/09/05

kp3scfo64r1qzr6ooo1_500

حوالی طلوع خورشید ِ بیست وشش سال پیش وقتی با جیغ و داد در یکی از بیمارستان های شهر اصفهان چشم به دنیا گشودم تا امروز که گذران روزها و سالها، حوادث و تجربیات پر تلاطمی را بر قامت اندیشه ی یک موجودی به نام انسان رنگ زده است می شود گفت عمری گذشته است و دارم به میانه های آن نزدیک می شوم.

اما بهتر از هر کسی می دانم حالا که در آستانه ی شروع بیست و هفتمین پانزدهم شهریور زندگی ام هستم و دیگران این بیست وشش ِ تمام شده را نگاه می کنند و تبریک و شادباش شروع نو شدنش را می گویند، من تازه دارم هفت ساله می شوم و مثل همان روزها که ترس هفت سالگی و مهر ماه با هم در می آمیخت تا وارد مدرسه شوم و بیاموزم الفبای نوشتن را، دوباره ترس برم داشته است.

ترس مواجه با ندانسته ها، ترس رفتن در دل جماعتی ناشناخته، محیطی رسمی، دور از خانواده، ترسی توام با هیجان یادگرفتن، همراه با شادی رشد کردن با نشاطی برای فهمیدن.

هفت ساله دارم می شوم در حالی که بیست سال از زیستن ام را در چهارچوب آنچه برایم نوشته بودند زندگی کردم، نه! زندگی هم نکردم حتی! فقط آن را گذراندم و در سناریویی که برایم نوشته بودند بازی کردم.

اما خوب یادم هست همان سال ها که این نظم موجود را شکاکی کردم، زیر سوال بردم و به فتوای خودم راه به جایی بردم در واقع اولین تابو را شکستم.همان روز متولد شدم، قاعده ی بازی را که بهم زدم، نقش خودم را بازی کردم و برای خودم سناریویی نوشتم که تا همین روزها دارم مدام ویرایشش می کنم، درست همان روزها بود که به دنیا آمدم .

و من اکنون در آستانه ی هفت سالگی دارم دوباره آماده می شوم مهرماه بیاید، بروم مدرسه. از کوله پشتی ام کتاب ها و دفترهایم را روی میز پهن کنم و با مدادی که سرش را خوب صیقل داده ام از روی کتابی که خودم آن را نوشته ام مشق کنم، بخوانم، بدانم و فارغ التحصیل مکتبی باشم که تابوهایش همه شکسته شده است.

هفت سالگی پر از ترس و نشاطم مبارک! من هنوز کودکی هستم  که در ابتدای راه ایستاده ….


باور کن به اندک سهمی از شادی قانع ام

2009/09/04

1231784460

داشتم می گفتم پشت ماشین که می نشینیم اصلا یک نفر دیگر می شویم، انگار رالی ‌ِ همه ی رذائل اخلاقی است که ما هم باید توی آن مثل دیگر رقابت ها از همه پیشی بگیریم.

بعد گفت: خب من چی دارم می پرسم تو چی داری می گی؟

نگاهش کردم، صدایم را صاف کردم و سعی کردم حالتی به چهره ام ندهم که فکر کند دارم ادای  کسی را در میاورم که نیستم بعد بدون اینکه خیلی به جمله هایی که می خواستم بگویم نظم و ترتیب دهم گفتم: “ببین، همین نیش ترمزی که جلوی پای عابر پیاده ای می زنم و او لبخند بر چهره اش می نشاند و دستی تکان می دهد و رد می شود برای من همان لحظه های پر نشاط و شادی زایی است که تو می گویی این روزها چطور می شود توی این جامعه ی بد اخلاق پیدا کرد” .

خطوط فشرده ی پیشانی اش که حالتی از بی تفاوتی هم در خود دارد را سریع از نظر می گذرانم و پی جمله ام را می گیرم که باید یک جایی با همین آدمها که دست هایشان را توی جیب شان می کنند و راه خود را یکراست می گیرند و اخم  کرده از کنارت رد می شوند یکی شد و حس کرد در برابر این همه فشاری که ساختار نا سالم روی دوش جماعت گذاشته هنوز با هم هستیم، پشتوانه ی هم هستیم. چه حتی اگر آن پلیس سر چهار راه یا  آنکه توی ماشینش باد کرده بخواهد با نگاه خشمگین اش رد پایمان را بگیرد و بترساندمان و چنگ و دندان نشان دهد!  وقتی می شود به روی کسی مثل خودم لبخندی بزنم، دستی تکان دهم و سر راه اش توقف کنم و رابطه ای را آغاز کنم که او هم ضمیر ناخودآگاهش به صدا در آید: “که نه! انگار هنوز یک نفر هم هست که به فکر غیر از خودش باشد…” کافی است که تو سهمی از شادی ببری و او سهمی از امید.

پائین و بالا نکرد و بی پرده گفت: لابد می خواهی بگویی وقتی اگرهمه اینگونه کارها را تکرار کنند جامعه می شود خوش اخلاق و من فردا روزی، دیگر نیاز ندارم که دست در جیب و چشم بر زمین و دل بریده از آدمها، راهم را بگیرم و بروم.


این “والی کمپبل” ها که چقدر زیادند

2009/09/01

درباره ی الی

-    … از والی خوشت نمی آد.
-    ”من اصلا نمی شناسمش”
-    اقلا بیست بار دیدیش. والی کمپبل. خدای من. یه بار که دیده باشیش یعنی…
-    ” آها، یادم اومد… ببین، چون یه نفر رو فورا به یاد نمی آرم ازم متنفر نشو. مخصوصا وقتی اون آدم شبیه همه حرف می زنه و لباس می پوشه و راه می ره”

فرنی صدایش را قطع کرد. به گوشش چنین آمد که صدایش عیب جویانه و هرزه و رکیک است، و موجی از تنفر نسبت به خود در درونش احساس کرد که باعث شد بار دیگر عرق بر پیشانی اش بنشیند.

بی آن که بخواهد صدایش دوباره بلند شد : “ منظورم این نیس که اون بیچاره اشکالی نداره. مسئله اینه که چهار سال آزگاره هر جا می رم یه والی کمپبل می بینم. می دونی کِی می خوان جذاب به نظر برسن، کِی قراره حرف زشتی پشت سر ِ یکی از دخترای خوابگاه بزنن، کِی ازم می پرسن تابستونو چطور گذرونده م، و کِی چپه روی صندلی می نشینن و با صدای خیلی خیلی آروم شروع می کنن به قپی اومدن یا چسبوندن خودشون به آدمای کله گنده. انگار قانون نانوشته ای هس که آدما وقتی به یه جایگاه اجتماعی یا مالی خاصی می رسن مجاز می شن هرچی دل شون می خواد چسی بیان و خودشونو به دیگرون بچسبونن، البته در صورتی که بعد از آوردن اسم ِ طرف حرف زشت و تحقیر آمیزی هم پشت سرش بزنن – مثلاً این که ناکس و ولدالزناس یا زنباره س یا معتاده، یا یه چیزی شبیه این ها.”

بار دیگر ساکت شد. لحظه ای ساکت ماند و در حالی که زیر سیگاری را با انگشتانش می چرخاند دقت کرد سر بلند نکند و صورت لین را نبیند. گفت : “متاسفم. منظورم والی کمپبل نیس. فقط اونو مثال زدم چون اسم شو آوردی …” «فرنی و زویی/جی.دی.سلینجر/امید نیک فرجام»

این “والی” ها اینقدر زیاد شده اند تا آنجا که اگر دستت را دراز کنی برای اندکی کش آمدن حتماً می خورد به یکی از آنها، دارند جلوی چشمانم رژه می روند، با من زندگی می کنند و هر روزم را به سخره ی روزمرگی شان می کشانند. که اگر حتی “به خود” نباشی شکل آنها می شوی، رنگ آنها، هم کلام با آنها، هم پیاله با آنها و خب دیر بجنبی سالی هم خواهد گذشت و دیری نمی پاید که دیگر همین حرف ها را هم محق نیستی که بزنی.


در کمتر از سی ثانیه

2009/08/31

472288737_c0a4bb8b82_b
سه تا روزنامه هایی که چند دقیقه ی پیش از دکه ی سر میدان خرپدم را تا کردم و زدم زیر بغل و کنار سایه ی دیواره ها را گرفتم تا سمت خانه.

بازی سایه ها، پیاده روی ِ عریض پیش رو را سه قسمت کرده بود: حاشیه ممتد و پر سایه ی سمت راست کنار دیوار، حاشیه ی سایه های تکه پاره ی درختان جوی خشک سمت چپ و باریکه ی بی انتهای آفتابی ِ میانی.

از کنار دیواره ی سمت راست، نقش سنگ فرشهای کف پیاده رو را گرفته بودم و گرما زده هر از گاهی چشم در چشم عابرانی می شدم که یا از رو به رو می آمدند و یا به سمت سایه سار چپ پیاده رو پناه برده بودند.

در آتش بازی تابستانه ی خورشید مردی میانسال درست در میان باریکه ی آفتابی ِ بی سایه ی وسط پیاه رو با ته ریشی نامنظم و لباس های که در آن آراستگی رد پایی نداشت از مغازه ای زد بیرون و  پریشان راهش را گرفت و مانند کسی که پی آغوشی بگردد تا تن خسته اش را پرت کند در آن و همینطور که هق هق کنان شانه هایش بالا و پائین بیفتد زیر لب بگوید: ” آه ! خدا می داند که چه حالی دارم… “  مکثی کرد و دو جفت چشم سرخش را یکراست انداخت توی چشم های کنجکاو من و نگاهم را دزدید و برد تا انتهای  افکار در هم و برهم اش و همینطور که شانه به شانه از کنارم می گذشت با لحنی دردناک و صدایی آرام و شکسته گفت: ” عصبانـی میشـه، فش میده! “

و به همین سرعت امتداد نور خورشید پیاده رو را گرفت و رفت تا سرگذر بعدی محو شود بی آنکه اجازه دهد برگردم و رد پایش را بگیرم.


در تنگنای روزهای پیش رو

2009/08/29

195315673_08aaff5bbdفرهنگ فارسی معین را که باز کنی و انگشتانه ی “ا” را از همان ابتدای کتاب لمس کنی می توانی ببینی که واژه ی افسردگی مترادف با پژمردگی، اندوهگینی، انجماد و دلسردی معنی شده است.

بعد به چهره ی آدمها هم که نگاه کنی همین سردی و دلمردگی را می بینی بی آنکه نیاز باشد زبان در دهان آوایی ایجاد کند و رازی سربسته عیان کند، اصلا راز سر به مهری هم نیست ریشه هم در گذشته های دور ندارد که بخواهی واکاوی اش کنی و علت ها را ریشه یابی کنی، هنوز زخمی است چرکین که روزانه به جای مرهم نمک رویش می پاشند.

ناله هایی که بلند است روایت از دستی دارد که به کار نمی رود، شوری که عشقی به پا نمی کند. دور و نزدیک هم ندارد؛ کسی بود که شعار امید می داد، شعر می گفت، از سینما روایت می کرد، برای فردایی بهتر آواز می خواند، می نشستند دور هم دل می بستند به گرمی دلها، در خلوت شان ذکر معبود می کردند و آرام اشکی بر چهره می نشاندند و خلاصه دل ها بهانه ها داشتند تا در خیالشان حتی نبینند روزی را که برای واگویی از دردشان لابه لای صفحات پر واژه ی فرهنگ لغات پی افسردگی را بگیرند!

حالا هم کار به جایی رسیده که می گویند کارد روی استخوان است. مرجع تقلیدی می گوید دیگر اذکار روزانه ام را پس از عمری نمی توانم که بخوانم، کارگردانی بیانه می دهد و سینما را می بوسد و کنار می گذارد تا وقتی دگر، نویسنده ها هم که چه حتی بخواهند نمی توانند آنچه می اندیشند را به چاپ برسانند، استاد اول موسیقی ایرانی متهم به همنوایی ِ با اجانبه می شود و مردم تهدید به محرومیت از صدای آسمانی اش پای سفره های افطار، فوتبالیست های محبوب هم توبیخ و بعد خداحافظ تیم ملی، دردناک تر اعتراف می کنند تمام اعتقادات ملتی را تا بگویند آری این شب سیاه خورشید بی بدیلی دارد به روشنایی بی همتا.

این که حال و روز نخبه گان کشور باشد از مردمی که نشسته اند تا بازتولید فرهنگی اینان را زندگی کنند روایت کردن بیهوده است.

ولی همیشه “اما” یی هم وجود دارد، که گیرم کارد به استخوان رسیده باشد اما نفس که بند نیامده است. خورشید این روزها به همان تابناکی روزهای امیدواری است و ماه این شب های تار هنوز گرد زمین می چرخد.

به چیزهای ساده پناه ببریم، زندگی مان را خود به دست گیریم و تن نسپاریم به این دنیای پر از آشوب و استرسی که برایمان تصویر می کنند. مشکلات واقعی اند و هستند اما چیزهای ساده هم آنقدر پیرامون مان زیاد اند که می شود با تک تک آنها اندکی از دردهای وارده را کم کرد.

مصادیق این چیزهای ساده کدامند؟ به همین ها فکر کنیم…

———————————————————————————————————————————————————